عشق بربادررفته
عشق تنها
با مطالب جدید برمیگردم بدرود
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت
11:19 توسط یه همیشه تنها|
![]()


میگویم ببین٬اما تو نگاهم نکن
چون اشکهایم شکستن غرور را تداعی میکند.
میگویم بشنو٬اما تو گوشهایت را بگیر
چون لرزش صدایم وجودت را میلرزاند.
میگویم بمان٬اما تو برو
بگــذار ایـــن بــــار تــــر و خشــــک با هم نســــــوزند...
.......................................
در نمایش خیمه شب بازی خدا
به من نقش دختری را دادند که تمام وجودش
گریه بود...
.......................................
خدا مرا به جای چه کسی مجازات کرد
.......................................
خيلي سخته اون که ميگفت واسه چشات ميميره بره وديگه سراغي از توونگات نگيره خيلي سخته توي پاييزباغريبي اشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جداشي خيلي سخته که دلي رم با نگات دزديده باشي امااز عشق يه کمي ترسيده باشي خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره ولي رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
.......................................
چه زيبا! گفتم دوستت دارم!چه صادقانه پذيرفتي!چه فريبنده!اغوشم برايت باز شد!چه ابلهانه!باتو خوش بدم!چه کودکانه!همه چيزم شدي!چه زود!به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي!چه ناجوانمردانه!نيازمندت شدم!چه حقيرانه!واژه غريبه خداحافظي به من امد!چه بيرحمانه!من سوختم
.......................................
ميگفت که عاشقم شده
ديوونه ي چشامه
اگه دلم با اون باشه
تا هميشه باهام
مي گفت كه عين يه موم
شده اسير دستام
شب تا سحر در گوشم
فقط مي گفت تو رو مي خوام
مي گفت نرو اگه بري
دنيا واسم سياه مي شه
قلب اسيرم تو قفس
عين خدا تنها مي شه
مي گفت كه شبها تا سحر
به ياد من مي شينه
به ياد من اشك مي ريزه
خواب منو مي بينه
مي گفت تو دنيا يكي هست
كه اونو مي پرسته
عاشقشه واسه همين
منتظرش نشسته
اما نگفت تو زندگي
راستي حاليش نمي شه
هيچي سرش نمي شه و
هيچي سرش نمي شه
حالا كه رفته مي بينم
دنيا همش سرابه
هر كي مي گه عاشقتم
مي گم دروغ مي بافه
.......................................
من هنوزوفادارو تو هنوز چشم انتظاري من بزاي صداي تو دلتنگم وبراي چشمان تو ميميرم
من تورابا عشق لمس ميکنم وباتو به گذشت زمان عشق ميورزم وبي تو به گذشت زمان افسوس ميخورم وهنوز با اندوخته هايي از عطر شانه هاي تو تنفس ميکنم
.......................................
کاش ميشدسرنوشت خويش را ازسرنوشت
کاش ميشد اندکي تاريخ را بهتر نوشت
کاش ميشد پشت پازد بر تمام زندگي
داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت
.......................................
چون اشکهایم شکستن غرور را تداعی میکند.
میگویم بشنو٬اما تو گوشهایت را بگیر
چون لرزش صدایم وجودت را میلرزاند.
میگویم بمان٬اما تو برو
بگــذار ایـــن بــــار تــــر و خشــــک با هم نســــــوزند...
.......................................
در نمایش خیمه شب بازی خدا
به من نقش دختری را دادند که تمام وجودش
گریه بود...
.......................................
خدا مرا به جای چه کسی مجازات کرد
.......................................
خيلي سخته اون که ميگفت واسه چشات ميميره بره وديگه سراغي از توونگات نگيره خيلي سخته توي پاييزباغريبي اشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جداشي خيلي سخته که دلي رم با نگات دزديده باشي امااز عشق يه کمي ترسيده باشي خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره ولي رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
.......................................
چه زيبا! گفتم دوستت دارم!چه صادقانه پذيرفتي!چه فريبنده!اغوشم برايت باز شد!چه ابلهانه!باتو خوش بدم!چه کودکانه!همه چيزم شدي!چه زود!به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي!چه ناجوانمردانه!نيازمندت شدم!چه حقيرانه!واژه غريبه خداحافظي به من امد!چه بيرحمانه!من سوختم
.......................................
ميگفت که عاشقم شده
ديوونه ي چشامه
اگه دلم با اون باشه
تا هميشه باهام
مي گفت كه عين يه موم
شده اسير دستام
شب تا سحر در گوشم
فقط مي گفت تو رو مي خوام
مي گفت نرو اگه بري
دنيا واسم سياه مي شه
قلب اسيرم تو قفس
عين خدا تنها مي شه
مي گفت كه شبها تا سحر
به ياد من مي شينه
به ياد من اشك مي ريزه
خواب منو مي بينه
مي گفت تو دنيا يكي هست
كه اونو مي پرسته
عاشقشه واسه همين
منتظرش نشسته
اما نگفت تو زندگي
راستي حاليش نمي شه
هيچي سرش نمي شه و
هيچي سرش نمي شه
حالا كه رفته مي بينم
دنيا همش سرابه
هر كي مي گه عاشقتم
مي گم دروغ مي بافه
.......................................
من هنوزوفادارو تو هنوز چشم انتظاري من بزاي صداي تو دلتنگم وبراي چشمان تو ميميرم
من تورابا عشق لمس ميکنم وباتو به گذشت زمان عشق ميورزم وبي تو به گذشت زمان افسوس ميخورم وهنوز با اندوخته هايي از عطر شانه هاي تو تنفس ميکنم
.......................................
کاش ميشدسرنوشت خويش را ازسرنوشت
کاش ميشد اندکي تاريخ را بهتر نوشت
کاش ميشد پشت پازد بر تمام زندگي
داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت
.......................................


